تبليغاتX
صعود، صعود تا بی نهایت، تا خدا

سحرخیز مدینه کی می آیی ؟؟

 

جمعه های زیادی را درانتظارت سپری کردم و دلتنگی های غروب جمعه را تنها برای تونجوا کردم.

مولای من آسمان دلم بارانیست و گلویم طاقت تحمل بغض های این همه دلتنگی و چشم انتظاری را ندارد.                             

چشمانم با دیدن گل نرگس خیس و دستانم به طرف آسمان درازمی شود و لبانم صوت“مهدی فاطمه کجایی؟“را در فضا طنین انداز می کنند.   

 با صدای الله اکبر از جا بر می خیزم و رو به کعبه دلها می گویم:

 (( السلام علیک یا اباصالح المهدی ))

سر سجاده عشق تنها به محبوب ازلیم دل می بندم و تنها از او فرجت را می خواهم.مولای من خورشید خجالت زده  شد از اینکه  هر جمعه طلوع کرد ولی آقا و سرورعالمیان ظهور نکرد.آسمان روسیاه تر و ماه و ستارگان  شرمنده تر که جمعه پایان  یافت و شب آغاز شد اما مهدی زهرا چهره نگشاد.                                                            

مولا جان من در حسرت دیدار تو چون شمع  ذره ذره می سوزم وچشمان من چون شعله تابناک شمع همیشه رو به آسمان انتظار تورا می کشند.                                                                    

 

مهدی جان :

                                                                     

                       تا به کی چشم انتظاری تا به کی؟؟؟؟؟

 

         (( اللهم ارنی الطلعة الرشیدة  ،و الغرة الحمیدة و اکحل ناظری بنظرة منی الیه ))

                                 (( و عجل فرجه و سهل مخرجه))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:45  توسط مهنام | 

تو ،همین جاها یی........

یادمان رفت ،تو را

پی اندوه نگاری که شبی

بی خبر رفت و دگر بازنگشت!

یا پی لذت یک شادی ژرف ،روی اندیشه پر وسوسه دانایی!

آری این بار هم انگار ،یادمان رفت تو را...!

به کجا می رفتیم،که تو از خاطرمان می رفتی؟!

به جهانی که در آن ،از زمین دلمان علف هرز "چرا؟!" می رویید؟!

یا به آن وادی سرگردانی ،که هوایش همه از حسرت و تردید به تنگ آمده بود؟!

به کجا می رفتیم؟!

تو پر از معجزه بودی و من و ما و همه

در دل روشن نور،با چراغی همه اما و اگر ،پی تو می گشتیم!

...تو،همین جاها یی...

من تو را می بینم،

که در آغوش زلال مادر ،مثل موسیقی آرام هوا،می نشینی و به من می خندی...

یا همین نزدیکی ،روی لبخند پر از مهر پدر

مثل یک کودک پر شور و امید،دست تردیدم را،به یقین می گیری!

تو همین جاها یی....

من چرا یادم رفت؟!

که تو هستی !پای پرواز پر پروانه!

و چرا می گشتم ،همه دنیا را،پی برهان و د لیل؟!

این همه کافی نیست؟!

این همه خوبی و نور،این همه شادی و شور....؟!

این همه زیبایی؟!

این همه لحظه سرمست غرور...؟!

...او اگر رفت ،به آیینه رسید...

من چرا دلتنگم؟!

که تو هستی!!

و کسی می آید،که به ایمان تو بی تردید است!

و دلش ،آنقدر بی رنگ است،که از آن سوی دلش

حرمت آبی فردا پیداست!

من ،چرا یادم رفت تو هستی

و چرا من می گشتم ،همه عمرم را،پی فهمیدن تو....؟!

که تو هر لحظه همین جاها یی.....و مرا ،می فهمی!

و من از بودن تو ،خود آرامش و عشقم ،و پر از نور و امید...

و دگر می دانم ،که تو هستی ،همه جا همه وقت !

و به من نزدیکی....

تو ،همین جاها یی                         

                                                         "مهین رضوانی فرد"                 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:6  توسط مهنام | 

20 سالگی

چقدر زود میان و میرن،با سرعت نور می گذرن،ساعتها و روزها،ماه ها و سالها

و من و تو متوجه گذشت زمان نمی شیم و وقتی که چشم باز می کنیم و کمی تامل می کنیم می بینیم که کلی از عمرمون گذشته و ما چیز زیادی ازش درک نکردیم.

 

زندگی ما آدما مثل جاده یکطرفه ای می مونه که نه جای دور زدن داره،نه میشه توی این جاده دنده عقب رفت چون امکان تصادف خیلی زیاده،درست مثل اینکه اگه بخوای با سرعت زیاد به سمت جلو حرکت کنی و بی احتیاطی کنی امکان برخورد با موانع و زخمی شدن خیلی زیاده.

توی مسیر زندگی با آرامش خاطر حرکت کردن و احتیاط لازم رو به کار بردن،پیاده شدن و یه گوشه خیابون نشستن و به عقب نگاه کردن و کسب تجربه لازمه ی  موفقیته.

******************

بگذریم..... میگن 20 سالگی از مهمترین سالهای عمر افراده،ولی فکر کنم فقط میگن!!!!!من که مهمیی ندیدمJ

اما خواهر بزرگم میگه خودم باید لحظه های ناب بوجود بیارم و از این دوران استفاده کافی رو ببرم.

توی این دو هفته ای که از 20 سالگیم می گذره روزهای خوبی رو تجربه نکردم. شاید به خاطر اتفاقای ناخوشایندی باشه که ممکنه برای هرکسی بوجود بیاد و این بار نوبت به من رسید و می تونم بگم اصلا احساس رضایتمندی از روزهای گذشته ندارم.روزهایی که می تونستن بیشتر خوشحالم کنن،اما انسان ها همیشه با کارهایی که انجام میدن باعث تلخی ایام میشن.به قول معروف :"ایام به کاممون تلخ شد."

مثلا این اولین تابستونی بود که بعد از 2 سال اضطراب و نگرانی می خواستم از تک تک روزهاش لذت ببرم،اما اصلا خوب شروع نشد!(2 سال منتظر جواب کنکور بودن که آیا قبول میشی یا نه؟)

حالا هم که دانشجو شدم مشکلات و گرفتاریها کمتر نشده ،صد برابر هم شده! J

 

شاید این روزهایی که گذشت اصلا خوب نبود اما درست اولین روز 20 سالگیم خیلی خوش گذشت.

جمعه 24 خرداد تولدم بود یه روز به یاد موندنی.اینقدر سرم شلوغ بود که وقت نکردم تو وبم به خودم مثل خیلی ها تبریک بگم!!!

عده ای از دوستام زودتر از جمعه برام sms تبریک فرستادن،خیلی ها همون روز،و بعضی ها هم با تاخیر روزهای بعد.

چند تا از بهترین دوستام هم شاید به خاطر فاصله ها.....

در کل از همه اونایی که به یادم بودن تشکر می کنم و یه دسته گل شقایق و یه سبد مهربونی رو تقدیم تک تکشون می کنمJ

مامان جونم میگه غروب 24 خرداد بدنیا اومدم،میگه وقتی بدنیا اومدم آقاجون خدابیامرزم یه جعبه شیرینی خرید برد بیمارستان برای مامانم وبعد منو بغل کرد و بوسید و گفت مبارکه ،محبوبه شب بدنیا اومد.من همیشه از شنیدن این جملات مامان خوشحال میشم.

اون شبم خونه خواهری(خواهر بزرگم)، مامان این خاطراتو یادآوری کرد و من هیچ وقت از شنیدن این خاطره خسته نمی شم.

خواهر گلم و داماد مهربونم برام تولد گرفتن و کلی خوشحالم کردن ،دست گل هر دوتاییشون درد نکنهJ جای همه دوستام خالی بود.

اونروز به یادموندنی هم تموم شد فقط خاطراتش برای همیشه موند،خاطراتی که هرگز تکرار نمیشن و برای تجربه کردن دوبارشون اصلا راه بازگشتی وجود نداره چون راه بازگشت به گذشته برای همیشه مسدوده مسدوده.....

 

توی این 20 سالی که از روزهای رنگارنگ زندگیم گذشت تنها دوستایی که تنهام نذاشتن و هیشه یاریم کردن ،خانواده مهربونم هستن که از تک تکشون تشکر می کنم و دست مامان و بابای عزیزمو می بوسم.

 

اما نباید فراموش کنم که بهترین ِبهترینه دوستام اونیه که اون بالا بالاهاست،اونی که داره بهم لبخند میزنه،خدای مهربون و دوست داشتنی خودم که هیچوقت توی مسیر پر از فرازو نشیب زندگیم  دستمو رها نکرد.

                     "خدایا دوست دارم و روی ماه تو می بوسم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:1  توسط مهنام | 
کوله بار آرزوهات و کی دزدید؟

 دل دیوونه به گریه هات کی خندید؟

 عاشق و خسته و غمگین و پریشون

 دل بی کس،دلک بی سر و سامون

تو رو با هول و ولا تنها گذاشتن

 اونا که لیاقت عشق و نداشتن

تک و تنهایی و با پای پیاده

 متاسفم برات ای دل ساده

واقعا متاسفم برات ای دل ساده!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط مهنام | 

 

ساعت 00:00  

 

نمی دونم باید چی کار کنم،نمی دونم به چی باید فکر کنم،من فقط می دونم که چیزی نمیدونم

 

 و باز جای شکرش باقیه که مغزم در همین حد هم فعلا کار می کنه!

 

مثل آدما یی شدم که مثلا کاغذ ،قیچی،...... در کل وسایل لازم دارند ولی نمی دونن باید از کجا

 

شروع کنن و اصلا با اون وسایلی که دارن چه چیزی درست کنن تا کار خوب پیش بره و یه

 

چیزه عالی از آب در بیاد. یعنی من الان همه چیزایی که می خوام دارم ولی انگار ندارم ،در

 

اصل نمی دونم به چه دردم می خوره ، اصلا چرا تا الان دنبال فراهم کردنشون بودم؟ ،چون

 

 حالا که  باید کارو تموم کنم نمی دونم باید چه جوری این کارو انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟

 

ا ُه ه ه ، یه خورده برای مغزم نگران شدم آخه انگار رو نمی دونم تمرکز عجیبی کرده!!!!!!

 

نمی دونم ،واقعا

                                " نمــــــــــــــــی دونـــــــــــــــــــــــــم"

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:20  توسط مهنام | 

 

قیامت قامت و قامت قیامت

                                     قیامت می کند آن سرو قامت

موذن گر ببیند قامت یار

                                       به قـد قامت بماند تا قیامت

 

 "بر قامت دلربای مهدی صلوات"

 

ولایت مهدی(عج) ،دردانه پسر یاس علی بر همه عاشقان امامت و ولایت مبارک.

 

(یه سبد گل شقایق همراه یه کهکشون عشق و دوستی تقدیم به شما که غائب دیدگان و حاضر قلبهای

 

عاشقید.   مهدی جان دوستت دارم.)

 

                                        

                                      "اللهم عجل لولیک الفرج"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط مهنام | 

فکه

راستی آن روز ،آن جانباز با دیدن تو به یاد چه چیزها یی افتاد که ناگهان از حال رفت؟

مگر تو او را به یاد چه کسانی و چه صحنه هایی می انداختی که او آنچنان از خود بی خود شده بود؟؟؟؟؟

می دانی فکه من که آن روزهای تو را ندیده ام حال دیگری داشتم چه برسد به او که لحظه لحظه هایت را درک کرده بود.

 فکه

هیچ می دانی زمانی که نسیمی در فضای روحانی زیبایت می پیچید عطر دلنواز خدایم را استشمام کردم!

فکه

 من پله های آبی صعود را دیدم، اما پاهایم یارای قدم گذاشتن روی آن ها را هنوز نداشت فکه کمکم کن تا توانائی صعود را هر چه زودتر پیدا کنم ،  کمکم کن ،  کمک!

فکه

 قدم زدن روی رمل هایت را هرگز فراموش نمی کنم.

 قرمزی شن های نرمت در ذهنم همیشه تداعی کننده ی شقایق های پرپر شده ات خواهد بود.

صدای پوتین بسیجیان از جان گذشته ات را در شب عملیات تا ابد به خاطر خواهم سپرد.

رمز زیبای یا زهرا را که مشکل گشای کارهای فدائـیانـت بود را تا نفس آخر تکرار خواهم کرد.

فکه

 تمرین نفس می کنم تا دو رکعت نماز عشق را که عزیزان این سرزمین بر روی رمل های خونینت خواندند را بیا موزم، تمرین خواهم کرد.

فکه

دعایم کن ،دعــــــــــــا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:15  توسط مهنام | 

محبوب ازلی من

اگر تو را نداشتم،

اگر باورت نمی کردم،

اگر حست نمی کردم،

اگر خود را به من نشان نمی دادی

 و هزاران هزار اگر دیگر،اگر وجود داشت من چه می کردم؟

 

من توام ولی تو من نیستی ،

تو فراتری ،

تو بهترین بهترین منی ،

تو تویی.

 

تو تویی هستی که هیچکس مانند تو نیست.

 

تو تویی هستی که در هیچکس دیگر نمی توانستم پیدایت کنم.

 

بی همتا بودت را ،

یگانه بودنت را،

خدا بودنت را

                      دوست دارم.

عشق من ،

وجود من ،

زندگیم ،

لحظه لحظه ی عمرم

                      دوستم بدار.

 

خدای من تا ابد خدایم باقی بمان

                                              باشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:54  توسط مهنام |